روزها می گذرد
ثانیه ها گویی در تلافی از هم سبقت می گیرند
پرستو ها به افق کوچ می کنند
گل ها سر به خواب می گذارند
و من به تماشای غروبی دلگیر می نشینم
با یاد تو غزل می گویم و برای دیدنت دست نیاز به آسمان بلند می کنم
به فردا فکر می کنم
فردایی که در آن غربت تنهایی نباشد
زمان می میرد
در هجوم نگاه تاریک شب
به خیالت سری می زنم
و صدایت را می شنوم که به من می گوید:
باز فردایی هست .می شود عاشق ماند![]()