تبليغاتX
چرا......؟

داستان عشق دروغین:

زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي

آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر

من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا

برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ

گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي

رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت

من آن غریبه ی دیروز آشنای امروز و فراموش شده ی فردایم

در آشنایی امروز می نویسم تا در فراموشی فردا یادم کنی.

برای سالها می نویسم ...

سالها بعد که چشمان توعاشق می شوند ...

افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود...

که همیشه یکی بود یکی نبود

و آن زمانی که عاشقت شدم دیوانه ات شدم

میبینم که چه دیوانه وار برایت می مردم و اگر صدایت را نمیشـــــــنیدیم و

یا چشمانت به چشمام ذل نمی زد دیگر هیچ امیدی به زندگی نداشتم!

اما حال که از زمان دیوانگی ام گذشته بازگشـــــــــــــــــــــــــــــــــته ای!!!!!

از من چه می خواهی ؟؟؟ دیوانگی ام بس نبود؟؟؟

شکستن غرورم در زیر نگاه ستاره گان آسمان

و اشکــهایی که بر روی گونه هایم می لغزید

و آن زمان که التماس با من بمان را در چشـــمانم

میدیدی و تو هیچ کدام را نمی فهمیدی !!!!

نمی گویم فراموشــــــــت کرده بودم نه،

اما به زندگی ام ادامه می دادم

تا باز نگاهم به نگاهت پیوند خورد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 15:6
  به قلم: سارا  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری
 

© 2006-2007 Kiyanooshansari.blogfa.com - All rights reserved - Powered by Blogfa.com - Temp by  K I Y A N S O F T