هرگز به پایان را نمی اندیشیدم
چرا...که می دانستم بی تو
در انتهای راه خبری نخواهد بود
بی تو...در انتهای هیچ چیز
خبری نخواهد بود
من فقط...از پایان تو می ترسیدم
پایان تو...سرآغاز مرگ تدریجی من
بود
و بستن دفتر شعرم برای همیشه
حال... از تو می خواهم
آغاز کنی ابتدا را
چون...همان لحظه های که ترا...در زیر باران
دیدم
به پایان راه نیندیشیدم
حال می خواهی آغاز کنی
همان پرواز را آغاز کنی
از لحظه شروع
لحظه سلام و درود
از لحظه تلافی نگاه دو همزاد
در زیر باران شروع کنی
و چون من...به پایان راه نیندیشی
که اندیشیدن به پایان راه
شور پرواز بی پروا را در ما خواهد کشت