صبح قشنگی بود. خورشید مثل هرروز، از پشت کوه ها دراومده و در حال بیدار کردن زمینیها بود. گلها، درختان، رودها و دریاها، جنگل ها و بیابان ها همه بیدار شده بودند و صبح خود رو با آواز پرندگان آغاز میکردند.
پیرمرد عاشق از خواب بیدار شد. لبخندی زد و به حمام رفت. توی حمام همۀ شعرهای عاشقونه رو که عقل جنم بهشون نمیرسید، خوند. بعد که از حموم در اومد، به طرف کمدش رفت و بهترین لباسش رو درآورد و پوشید. آنگاه در حالی که موسیقی رو که خودش ساخته بود، زمزمه میکرد، صبحانه اش رو خورد. بعد هم کیف ویلنش رو برداشت و از خونه زد بیرون.
به همۀ اهالی محل، چه کوچیک و چه بزرگ، چه آشنا و چه غریبه سلام داد. قدم زنان و شاد و سرحال به گل فروشی رفت و دسته گل زیبا و گرون قیمتی رو انتخاب کرد و خرید. اونوقت سر خیابون وایساد و یه تاکسی گرفت.
راننده ازش پرسید:« آقا! مقصدتون کجاست؟
پیرمرد با شوق و ذوقی کودکانه گفت:« لطف کنید برید بهشت زهرا!»...
بله پیرمرد اون روز مثل همیشه،بر سر مزار عشق مرده اش رفت و تا عصر براش ویلن نواخت. آنگاه گفت:« دیگه نمیخوام خستت کنم! فردا دوباره میام.» و با دلی سرشار از غم جدایی از معشویه اش جدا شد...
پیرمرد عشق مرده اش رو فراموش نکرد؛ چه طور بعضی از ما میتونیم عشق زندمون رو فراموش کنیم؟
![]()
![]()
خوب خوندید نظر که یادتون نرفت خوب حالا یکی دیگه اینم بخونید نظرم بزارید ممنون
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم ".
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي همراه نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم ".
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه کنار من اومد و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
وقتی دلم تنگ میشه میرم پشت ابرها و زار زار گریه میکنم
پس یادت باشه هر وقت بارون دیدی بدون دلم برات تنگ
![]()
یادگاری000
گفت: می خواهم برایت یه یادگاری بنویسم.
گفتم: کجا؟
گفت: روقلبت.
گفتم: مگه می تونی؟
گفت: سخت نیست آسونه.
گفتم: باشه بنویس تا همیشه یادگار بمونه >< یه خنجر بر داشت.
گفتم: این چیه؟
گفت: سیسس
ساکت شدم.
گفتم: بنویس دیگه چرا معطلی
خنجر را بر داشت و با تیزی خنجر نوشت:
دوستت دارم دیوونه!
اون رفته! خیلی وقته کجا؟نمیدونم.
اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده.
دوستت دارم دیوونه!
![]()
دوستش داشتم ولی هیچوقت نخواست اینو بفهمه ... هیچوقت...
همیشه میگفت: چرا به اون اندازه که من تو رو دوست دارم تو دوستم نداری؟...
ولی نتونستم بگم... سکوت کردم ...
یه بار اومد بهم گفت: دوستم داری؟؟!
به چشماش زل زدم شاید از نگام بفهمه ولی اون سرش رو پایین انداخت و گفت: می دونستم دوستم نداری و فقط می خواستی بازیم بدی ...
اینو که گفت دیگه نتونستم تحمل کنم...
خدایا چرا نمی تونستم بهش بگم ؟
مگه اون تمام زندگیم نبود؟... این غرور لعنتی چی بود ؟ من باید غرورمو زیر پام میذاشتم...باید بهش میگفتم...
چشمام رو بستم بغض گلوم رو فشار میداد... یه حس عجیبی داشتم نمی تونستم حرف بزنم ... نمی دونم تو دلم چه آشوبی بود ...
بعد از چند دقیقه گفتم: من...من... دوستت دارم... به اندازه هر چی تو دنیا وجود داره...
راحت شدم احساس سبکی میکردم خوشحال بودم که برای اولین بار تونستم حرف دلم رو بهش بزنم...
ولی افسوس...
چشمم رو که باز کردم اون نبود...
اون رفته بود واسه همیشه... قبل از اینکه بفهمه من چقدر دوستش دارم![]()
![]()
اخرين جرعه اين جام
همه ميپرسند:
(چيست در زمزمه مبهم اب؟
(چيست در همهمه دلكش برگ؟
چيست در بازي ان ابر سپيد،
روي اين ابي ارام بلند،
كه تو را ميبرد اين گونه به ژرفاي خيال؟
چيست در خلوت خاموش كبوترها؟
چيست در كوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده ي جام؟
كه تو چندين ساعت
مات و مبهوه به ان مي نگري؟
-نه به ابر،
نه به اب،
نه به برگ،
نه به اين ابي ارام بلند،
نه به اين اتش سوزنده كه غزيده به جام،
نه به اين خلوت خاموش كبوترها،
من به اين جمله نمي انديشم!
من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل يخ را با باد،
نفس پاك شقايق را در سينه كوه،
صحبت چلچله ها را با صبح،
نبض پاينده هستي را،در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را ميشنوم،ميبينم!
من به اين جمله مي انديشم!
به تو مي انديشم!
اي سراپا همه خوبي،
تك و تنها به تو مي انديشم!
همه وقت،
همه جا،
من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم!
تو بدان اين را
تنها تو بدان
تو بيا،
تو بمان با من تنها تو بمان.
جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب!
من فداي تو ،به جاي همه گل ها تو بخند!
اينك اين من كه به پاي تو درافتادم باز،
ريسمتني كن از ان موي دراز،
تو بگير!
تو ببند!
تو بخواه!
پاسخ چلچله هارا تو بگو.
قصه ابر هوا را تو بخوان!
تو بمان با من،تنها تو بمان!
در دل ساغر هستي تو بجوش!
من،همين يك نفس از جرعه جانم باقي ست،
اخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

هر شب با خیال تو سر بر بالین می گذارم
و امیدم این است که فردا به هم خواهیم رسید
نمی دانم وقتی به تو رسیدم باید با چه امیدی
سر بر بالین بگذارم
در این دنیا سه چیز را می خواهم :خورشید . ماه و تو را .خورشید را برای روزهایم .ماه را برای شب هایم و تو را برای تک تک لحظه هایم
عشق من