گفتم شاید این را در چشمانم بخوانی اما تو هرگز به چشمانم نگاه نکردی
گفتم شاید بتوانم افکارت را عوض کنم پس قلمی در دست گرفتم تا شکایتی کرده باشم
اما هنگامی که قلم را از روی دفترم برداشتم دیدم نوشتم
عشق اول و اخرم دوستت دارم
برای تو می نویسم که تمام لحظات منی برای توی که
نا امیدیم به سوی تو تبدیل یه امید شده برای توی که
با نگاهت جهنمی در دلم بوجود می اوری که مرا در این
جهنم آتش می زنی و از بین می بری و برای تویی که با
یک لحظه دیدنت تمام بد بختی و فلاکت هایم تمام می شود
و برای تویی که با رفتنت مرا نابود می کنی گرچه پیشم
هستی ولی از دیدنت محرومم و در خود چون یک تنور
می سوزم و از دوریت می گریم و در اخر برای تویی که
دنیایم به خاطر توست و به خاطر تو حیاط دارم و زندگی می کنم