تبليغاتX
چرا......؟

چرا......؟

سلام به دوستای گله خودم حالتون چطور مطوره؟

معذرت می خوام. می خواستم بعد کنکور همش بیام وبلاگ و به روز بکنم

اما هم زیاد تو خونه نبودم .هم این کامپیوتر خراب بود

هم جاتون خالی مشهد بودم

از خوش گذشتن هرچی بگم بازم کمه اما اصلا دلم نمی خواست برگردم

الانم دلم گرفته دلم میخواست مشهد بودم

مییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی خوام

وای فردارو بگو نتیجه کنکورو اعلام میکنن

یعنی میشه همه قبول بشن منم قبول بشم

فقط دعا کنید مجاز بشم بقیه اش با خدا

ایشالا قبول شدم میام شیرینی می دم کله نت و

هوهو

فعلا التماس دعا

بای بای

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 18:15  توسط سارا  | 

سلام به دوستای گله خودم

حالتون که خوبه ایشالا؟

اول واسه این که یه مدت طولانی نتونستم آپ کنم

معذرت می خوام .دیگه ساله اخره باید یه جوری به سختی این واحد ارو پاس کنیم و

ایشالا تموم بشه و این کنکورم لعنتیم بدیمو دیگه خلاص هولاااااااا.

امروز اولین امتحان. اونم چی؟ زبان و دادیم

فقط خدا خدا می کنم نیوفتم

خدایی اسون بود ا اما من تنبلی کردم و خیلی نخوندم با این نیم ترمی که من گرفتم

اگه معلمه بام لج نکنه و نندازه منو شانس اوردم.

خلاصه الانم که اومدم خییییییییییییییییییلی هم حوصلم سریده هم خیییییییییییییییلی دلم گرفته.

این آقا مونم که تا هست سره کاره بعدم که میاد هنوز ناهار نخورده تو سالن والیباله اوفتاده.

بگو نمی خواد واسه من بری مربی بشی

یه کم بشین وره دله منه بدبخت.

اصلا هیچم دوسش ندارمممممممممممممممممم

الکی فقط ادعا می کنه (هرچی تو بگی من می گم چشم.گلابی خوردی تو).

بعد خدا نکنه من یه جا برم نتونم زیاد اس ام اس بهش بدم یا نتونم باهاش حرف بزنم

اون موقع است که می خواد ادم و بخوره و

هرچی می خواد به منه بیچاره مگه

تو بی وفا شدی تو اصلا من و نمی خوای تو فلانی تو اینجوری تو اونجوری ...........

خلاصه الان در این لحظه دلم خیلیییییییییییییییییییی پره ازش

حالا که اومد جبران می کنم تا همه اون والیبالا رو بیاره بالا

(معذرت اینجوری حرف می زنما)

اومدم هم یه آپی کرده باشم هم یه کم خودمو خالی کرده باشم

مرسی که به درده دلام گوش کردین

سره تونو درد اوردم معذرت

سعی می کنم زود به زود بیام

اگه نیومدم بعده کنکور حتما میام

(حلال زاده است اس ام اس داد)

من رفتم تا یه آپه دیگه

بای بای 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 19:13  توسط سارا  | 

من آن غریبه ی دیروز آشنای امروز و فراموش شده ی فردایم

در آشنایی امروز می نویسم تا در فراموشی فردا یادم کنی.

برای سالها می نویسم ...

سالها بعد که چشمان توعاشق می شوند ...

افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود...

که همیشه یکی بود یکی نبود

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 19:4  توسط سارا  | 

عشق ، زیبا زیستن است و عشق فکر کردن به توست

و عشق صدای فاصله هاست همانطور که سهراب گفت

من از تو دورم اما در کنارت هستم!!!

کنار پنجره زیبایی شب را می نگرم و تو را ، ماه را !

تو عشق من هستی و من عشق تو ،می ستایمت و تو مرا

همانگونه که می خواهیــم

من عاشقت هستم و تو ...

امشب قصۀ عشق می سرایم برایت ، زندگیم از آن تو ، اما تو از آن من

من با تو قصۀ عشقم جریان گرفت

من هستی ام با وجودت ریشه گرفت

پس بدان بی تو نابود خواهم شد

فراوان دوسـتت دارم و ای کاش

ای کاش می دانستم تو ...

ماه من نگو که در راه عشق تو خطا کردم

با من حرف بزن هر چه می خواهی بگو اما نگو

مرا نمی خواهـــی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 15:50  توسط سارا  | 

قصه از عشق می خوانم
تو اکنون قصه پرداز منی افسانه ام بشنو
تو اکنون مرحم راز منی افسانه ام بشنو
تو می دانی زمانی کولی دیوانه ای بودم
خوش و سرمست بودم
و فارغ از همه جور جهان بودم
به هر جا خوب رویی بود و دامی داشت
من از دام عشق خوب رویان در هزر بودم
و دایم در سفر بودم

که روزی مرغکی بی جفت بر بام دلم در زد
و با دست محبت بر دلم در زد

نگاهی کرد و آغوش مرا غرق محبت کرد
و من در خواب چشمانش فرو رفتم
در آنجا صد هزار افسانه می دیدم
و هر افسانه را صدها هزار بار می خواندم
قلب من گواهی داد که او تنهاست
که او هم چون تو تنهاست
از این رو قلب پاکم را که تنها هستیم بود
برایش هدیه آوردم و آن را با سرود گریه آوردم

فکر می کردم تو بودی قصه پرداز دل تنگم
و چون من کولی صحرا نبودی فکر می کردم
از این رو شادمان گشتم برایت شادمانی آرزو کردم
و از سر کوی تو برگشتشم
تو گفتی برو به ماهروی دیگری رو کن
برو به شاهروی دیگری خو کن

ولی افسوس که ای زیبا ندانستی که من با هوریان آسمان هم خو نمی گیرم
دلم تنها غریبان بی کسان آوارگان
را دوست می دارد
و هر شب تا سحر در پای آنان اشک میریزد
تو هم گه روزگاری بی کس و بی آشنا گشتی
شکسته خاطره و افسرده و دل مبتلا گشتم
به سوی دشت ما برگرد

برایت باز می خوانم سرود آشنایی را

و از دل می برم افسانه ی تلخ
جدایی را

 

 

زيباترين واژه ي زندگي ام...

از تو براي تو مينويسم تا بداني قلب من فقط به ياد تو

مي تپد

                                                        

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 15:24  توسط سارا  | 

داستان عشق دروغین:

زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي

آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر

من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا

برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ

گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي

رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت

من آن غریبه ی دیروز آشنای امروز و فراموش شده ی فردایم

در آشنایی امروز می نویسم تا در فراموشی فردا یادم کنی.

برای سالها می نویسم ...

سالها بعد که چشمان توعاشق می شوند ...

افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود...

که همیشه یکی بود یکی نبود

و آن زمانی که عاشقت شدم دیوانه ات شدم

میبینم که چه دیوانه وار برایت می مردم و اگر صدایت را نمیشـــــــنیدیم و

یا چشمانت به چشمام ذل نمی زد دیگر هیچ امیدی به زندگی نداشتم!

اما حال که از زمان دیوانگی ام گذشته بازگشـــــــــــــــــــــــــــــــــته ای!!!!!

از من چه می خواهی ؟؟؟ دیوانگی ام بس نبود؟؟؟

شکستن غرورم در زیر نگاه ستاره گان آسمان

و اشکــهایی که بر روی گونه هایم می لغزید

و آن زمان که التماس با من بمان را در چشـــمانم

میدیدی و تو هیچ کدام را نمی فهمیدی !!!!

نمی گویم فراموشــــــــت کرده بودم نه،

اما به زندگی ام ادامه می دادم

تا باز نگاهم به نگاهت پیوند خورد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 15:6  توسط سارا  | 

بچه ها اینو بخونید خیلی باحاله من که خیلی دوست داشتم نظر شما چیه برام بگید

صبح قشنگی بود. خورشید مثل هرروز، از پشت کوه ها دراومده و در حال بیدار کردن زمینیها بود. گلها، درختان، رودها و دریاها، جنگل ها و بیابان ها همه بیدار شده بودند و صبح خود رو با آواز پرندگان آغاز میکردند.

پیرمرد عاشق از خواب بیدار شد. لبخندی زد و به حمام رفت. توی حمام همۀ شعرهای عاشقونه رو که عقل جنم بهشون نمیرسید، خوند. بعد که از حموم در اومد، به طرف کمدش رفت و بهترین لباسش رو درآورد و پوشید. آنگاه در حالی که موسیقی رو که خودش ساخته بود، زمزمه میکرد، صبحانه اش رو خورد. بعد هم کیف ویلنش رو برداشت و از خونه زد بیرون.

به همۀ اهالی محل، چه کوچیک و چه بزرگ، چه آشنا و چه غریبه سلام داد. قدم زنان و شاد و سرحال به گل فروشی رفت و دسته گل زیبا و گرون قیمتی رو انتخاب کرد و خرید. اونوقت سر خیابون وایساد و یه تاکسی گرفت.

راننده ازش پرسید:« آقا! مقصدتون کجاست؟

پیرمرد با شوق و ذوقی کودکانه گفت:« لطف کنید برید بهشت زهرا!»...

بله پیرمرد اون روز مثل همیشه،بر سر مزار عشق مرده اش رفت و تا عصر براش ویلن نواخت. آنگاه گفت:« دیگه نمیخوام خستت کنم! فردا دوباره میام.» و با دلی سرشار از غم جدایی از معشویه اش جدا شد...

پیرمرد عشق مرده اش رو فراموش نکرد؛ چه طور بعضی از ما میتونیم عشق زندمون رو فراموش کنیم؟

 

خوب خوندید نظر که یادتون نرفت خوب حالا یکی دیگه اینم بخونید نظرم بزارید ممنون

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم ".

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي همراه نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم ".

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه کنار من اومد و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود :
"
تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 1:55  توسط سارا  | 

وقتی دلم تنگ میشه میرم پشت ابرها و زار زار گریه میکنم

پس یادت باشه هر وقت بارون دیدی بدون دلم برات تنگ

یادگاری000

گفت: می خواهم برایت یه یادگاری بنویسم.

گفتم: کجا؟

گفت: روقلبت.

گفتم: مگه می تونی؟

گفت: سخت نیست آسونه.

گفتم: باشه بنویس تا همیشه یادگار بمونه >< یه خنجر بر داشت.

گفتم: این چیه؟

گفت: سیسس

ساکت شدم.

گفتم: بنویس دیگه چرا معطلی

خنجر را بر داشت و با تیزی خنجر نوشت:

دوستت دارم دیوونه!

اون رفته! خیلی وقته کجا؟نمیدونم.

اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده.

دوستت دارم دیوونه!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 2:34  توسط سارا  | 

دوستش داشتم ولی هیچوقت نخواست اینو بفهمه ... هیچوقت...

همیشه میگفت: چرا به اون اندازه که من تو رو دوست دارم تو دوستم نداری؟...

ولی نتونستم بگم... سکوت کردم ...

یه بار اومد بهم گفت: دوستم داری؟؟!

به چشماش زل زدم شاید از نگام بفهمه ولی اون سرش رو پایین انداخت و گفت: می دونستم دوستم نداری و فقط می خواستی بازیم بدی ...

اینو که گفت دیگه نتونستم تحمل کنم...

خدایا چرا نمی تونستم بهش بگم ؟

مگه اون تمام زندگیم نبود؟... این غرور لعنتی چی بود ؟ من باید غرورمو زیر پام میذاشتم...باید بهش میگفتم...

چشمام رو بستم بغض گلوم رو فشار میداد... یه حس عجیبی داشتم نمی تونستم حرف بزنم ... نمی دونم تو دلم چه آشوبی بود ...

بعد از چند دقیقه گفتم: من...من... دوستت دارم... به اندازه هر چی تو دنیا وجود داره...

راحت شدم احساس سبکی میکردم خوشحال بودم که برای اولین بار تونستم حرف دلم رو بهش بزنم...

ولی افسوس...

چشمم رو که باز کردم اون نبود...

اون رفته بود واسه همیشه... قبل از اینکه بفهمه من چقدر دوستش دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 1:52  توسط سارا  | 

اخرين جرعه اين جام

همه ميپرسند:

(چيست در زمزمه مبهم اب؟

(چيست در همهمه دلكش برگ؟

چيست در بازي ان ابر سپيد،

روي اين ابي ارام بلند،

كه تو را ميبرد اين گونه به ژرفاي خيال؟

چيست در خلوت خاموش كبوترها؟

چيست در كوشش بي حاصل موج؟

چيست در خنده ي جام؟

كه تو چندين ساعت

مات و مبهوه به ان مي نگري؟


-نه به ابر،

نه به اب،

نه به برگ،

نه به اين ابي ارام بلند،

نه به اين اتش سوزنده كه غزيده به جام،

نه به اين خلوت خاموش كبوترها،

من به اين جمله نمي انديشم!

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل يخ را با باد،

نفس پاك شقايق را در سينه كوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاينده هستي را،در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را ميشنوم،ميبينم!

من به اين جمله مي انديشم!

به تو مي انديشم!

اي سراپا همه خوبي،

تك و تنها به تو مي انديشم!

همه وقت،

همه جا،

من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم!

تو بدان اين را

تنها تو بدان

تو بيا،

تو بمان با من تنها تو بمان.

جاي مهتاب به تاريكي شب ها تو بتاب!

من فداي تو ،به جاي همه گل ها تو بخند!

اينك اين من كه به پاي تو درافتادم باز،

ريسمتني كن از ان موي دراز،

تو بگير!

تو ببند!

تو بخواه!

پاسخ چلچله هارا تو بگو.

قصه ابر هوا را تو بخوان!

تو بمان با من،تنها تو بمان!

در دل ساغر هستي تو بجوش!

من،همين يك نفس از جرعه جانم باقي ست،

اخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 0:35  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 17:31  توسط سارا  | 

هر شب با خیال تو سر بر بالین می گذارم

و امیدم این است که فردا به هم خواهیم رسید

نمی دانم وقتی به تو رسیدم باید با چه امیدی

سر بر بالین بگذارم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 17:25  توسط سارا  | 

در این دنیا سه چیز را می خواهم :خورشید . ماه و تو را .خورشید را برای روزهایم .ماه را برای شب هایم و تو را برای تک تک لحظه هایم

عشق من

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 17:23  توسط سارا  | 

خدا را دوست دارم چون بدون آن زندگی نیست

زندگی را دوست دارم چون بدون آن عشق نیست

عشق را دوست دارم چون بدون آن تو نیستی

و تو را دوست دارم چون بدون تو من نیستم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 3:55  توسط سارا  | 

((چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما ولی وقتی دیدیش هیچی

جز سلام نتونی بگی .))((چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس

کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری.))چقدر سخته گل آرزوهای

تو توی باغ دیگری ببینی .و هزار بار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم بگی

گل من باغچه نو مبارک.))

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 3:37  توسط سارا  | 

زندگی آرام است .مثل آرامش یک خواب بلند.زندگی شیرین است .مثل شیرینی یک زوز قشنگ .زندگی رویایی است .مثل رویای یک کودک ناز. زندگی زیبایی است .مثل زیبایی یک غنچه باز .زندگی تک تک این ساعت هاستزندگی چرخش این عقربه هاست زندگی راز دل مادر من.زندگی پینه ی دست پدر است .زندگی مثل زمان در گذر است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 3:22  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 3:16  توسط سارا  | 

هرگز به پایان را نمی اندیشیدم

چرا...که می دانستم بی تو

در انتهای راه خبری نخواهد بود

بی تو...در انتهای هیچ چیز

خبری نخواهد بود

من فقط...از پایان تو می ترسیدم

پایان تو...سرآغاز مرگ تدریجی من

بود

و بستن دفتر شعرم برای همیشه

حال... از تو می خواهم

آغاز کنی ابتدا را

چون...همان لحظه های که ترا...در زیر باران

دیدم

به پایان راه نیندیشیدم

حال می خواهی آغاز کنی

همان پرواز را آغاز کنی

از لحظه شروع

لحظه سلام و درود

از لحظه تلافی نگاه دو همزاد

در زیر باران شروع کنی

و چون من...به پایان راه نیندیشی

که اندیشیدن به پایان راه

شور پرواز بی پروا را در ما خواهد کشت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 3:7  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 3:8  توسط سارا  | 

مهربانی نگاهت در من طوفانی ازعشق به پا می کند و با تمام احساس می گو یم دوست دارم

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 4:46  توسط سارا  | 

امتداد لحظه هایم تکرار همیشه با تو بودن است پس همیشه بمان

چرا که وجودت تنها بهانه زندگی من است با من بمان وآفتاب وجودت

را از من مگیر تا ابد دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 4:44  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 4:41  توسط سارا  | 

عشق تنهایک بار برای هر کسی می آید وبرای تمام عمرش می ماند و در نهایت خواهد رفت

تا ما برویم تنها برای قلب تو که اولین واخرین حکایت بی انتهای عشقم هستی می نویسم که دوستت دارم

در کنارم بمان که بی تو برگهای شادیم می ریزد .به خاطر مهربانی های بی دریغت از تو قدردانی می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 4:35  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 4:32  توسط سارا  | 

عشق یعنی سوختن یا ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی انتظار در انتظار

عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی لحظه های انتظار

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 4:30  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 2:3  توسط سارا  | 

 

فکر می کردم فاصله بین من و تو چند قدم بیشتر نیست

بگو تو با من فرسنگ ها فرسنگ فاصله داری....

وقتی این مساله را فهمیدم که درست

وقتی به تو رسیدم.من را نخواستی

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 20:57  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 3:43  توسط سارا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 3:9  توسط سارا  | 

سالهاست که در حسرت آمدنت تمامی جاده ها را بو می کشم

تا شاید بوی تو را از بین بوی صدها مسافری که اسیر جاده های

غربتند حس کنم اما هیچ جاده ای بوی تو را نمی دهد . هیچ قاصدکی

نشان از تو ندارد کاش می دانستی دیدنت برایم رویای شده.کاش می دا نستی.............

کاش می دانستی با آمدنت دنیای تاریک قلبم را روشنایی بخشیدی و زندگی سرد و بی رحم

را طراوت .نمی دانم تاوان کدامین اشتباهم دچار شدن به عشق تو بود .

ای کاش می توانستم با تمام وجود اسمت را فریاد بزنم شاید صدایم را بشنوی

شاید می شنیدی.......

می خواهم زندگی کنم اما نه با تو بلکه با خیال تو

چون می دانم جاده ای که تو درآن قدم بر می داری با جاده سرنوشت من یکی نیست.

آری..... کاش می دانستی که در سراب عشق تو غرق شدم

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 16:36  توسط سارا  |